الهی !
یافته می جویم ،
با دیده ور می گویم ،
که دارم ؟
چه جویم ؟
که می بینم ؟
چه گویم؟
شیفته ی این جست و جویم !
گرفتار این گفت و گویم !
الهی !
بهای عزت تو جای اشارت نگذاشت ،
قدم وحدانیت تو راه اضافت برداشت،
تا گم کرده ی هرچه در دست داشت و ناچیز شد هرچه می پنداشت...
الهی !
زان تو میفزود ،
و زان ره ای میکاست.
تا آخر همان ماند که اول بود راست.
گفتی کم و کاست باش خوب آمد و راست
تو هست بسی رهیت شاید کم و کاست .
سلام به تمامی دوستان گلم ،
راستش دنبال آپ کردن وبلاگ بودم که به فکرم رسید توی این پست در مورد ضرب المثل
(( اکبر ندهد خدای اکبر بدهد ))
درباره ی پیدایش این ضرب المثل بنویسم ...
در زمان قدیم پادشاهی بوده به نام اکبر. این پادشاه افراد چاپلوس و متملق را همیشه دور خودش جمع می کرد تا از او تعریف کنند . در اطراف قصر اکبرشاه همیشه گدایان زیادی به حمد و ثنای اکبر چاپلوسی کرده بودند . در میان این گداها دو گدای نابینا به نام های قاسم و بشیر بودند . بشیر به خاطر این که چاپلوسی کرده باشد و پادشاه به او چیزی بدهد مرتب می گفت : (( اکبر بدهد )) اما قاسم می گفته : (( اکبر ندهد ، خدای اکبر بدهد ))
چون اکبر شاه افرادی که از او تعریف می کردند و او را بخشنده می خواندند دوست می داشت ، یک روز دستور داد یک مرغی بریان کنند و مقداری زر سرخ در شکم مرغ بگذارند ، و با مقداری برنج برای بشیر ببرند . بشیر که از همه جا بی خبر بود طمع بر او غالب شد و آن مرغ و برنج از گلویش پایین نرفت و آن را به دو ریال به قاسم فروخت . قاسم هم مرغ و پلو را برای زن و بچه اش به خانه برد . شب وقتی مشغول خوردن مرغ و پلو شدند زرهای سرخ را دیدند و شکر خدای را به جا آوردند.
به این منوال اکبر شاه چند روز پشت سر هم مرغی بریان همراه با زر سرخ برای بشیر می فرستاد و بشیر هم هر روز آن را به قیمت ناچیزی به قاسم می فروخت . تا این که روزی باز گذار اکبر شاه به پشت قصر افتاد و دید بشیر هنوز جمله ی معروف را تکرار می کند و می گوید : (( اکبر بدهد )) و قاسم می گوید : (( اکبر ندهد خدای اکبر بدهد ))اکبر شاه تعجب کرد و بشیر را به قصر می طلبد و به او
می گوید : (( ای مرد ، چند روز است من برای تو مرغ بریان که شکمش پر از زر سرخ بوده
می فرستادم . آن ها را چه کردی ؟ تو دیگر محتاج نیستی ؟ )) بشیر بیچاره که تازه می فهمد چگونه آن همه زر را از دست داده است ، آه از نهادش بلند می شود و می گوید : (( ای قبله ی عالم ، من آن مرغ ها را نخوردم و آن ها را به قیمت ارزانی فروختم ))
اکبر می گوید : (( ای احمق ، قاسم درست می گوید . اکبر کیست که بدهد ؟ خدای اکبر بدهد )) و او را از قصر بیرون می کند .
ماه من غصه نخور زندگی جذر ومد داره دنیامون یه عالمه آدم خوب و بد داره
ماه من غصه نخور همه که دشمن نمی شن
همه که پر ترک مثه تو و من نمی شن
ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه
خیلی کم پیدا می شه کسی رو حرفش بمونه
ماه من غصه نخور گریه پناه آدم هاست
تر و تازه موندن گل مال اشک شب نماست ...
ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمی شه
اونی که غصه نداشته باشه آدم نمی شه
ماه من غصه نخور خیلی ها تنهان مثه تو
خیلی ها با زخم های زندگی آشنان مثه تو
ماه من غصه نخور زندگی خوب داره و زشت
خدارو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت
ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمی شه
اونی که غصه نداشته باشه آدم نمی شه
ماه من غصه نخور دنیا رو بسپر به خدا
هر دومون دعا کنیم تو هم جدا منم جدا