تبليغاتX
تك و تنها
تك و تنها

چه مي شود همه از جنس آسمان باشيم ؟

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: BLOGSKIN

please help help

- -پرستو

سلام دوستان

من یک چیز خیلی با ارزش گم کردم


ارزش معنوی اون واسم بالا بود . اون یادگاری (یک ساعت) از بهترین دوستم بود .


چند وقت پیش پیداش کردم وقتی رفتم اونو تحویل بگیرم اون فردی که پیداش کرده بود نبودباهاش تماس گرفتم

گفت


چند روزی گرفتاره بعدا برم پیشش.


اما 2روز بعد که رفتم اون ساعت نبود . وقتی سراغشو گرفتم گفتن یک خانوم اومده و برده.


تعجب کردم... آخه چه جوری نشونی ساعت منو بلد بوده ؟


خیلی ناراحت شدم. وقتی که اون ساعت رو گم کردم اینقدر ناراحت نبودم که الان هستم.


نمی دونم چیکار کنم...اون ساعت خیلی واسم ارزش داشت خیلی...


کسی میدونه چیکار کنم ...؟

لینک ثابت |

نی نی

- -پرستو

« یکی بود یکی نبود. یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن. یه پسر کوچولو بود با مادر و

پدرش.بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما میده.بعد از چند روز

 که از تولد نوزاد گذشت .. پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن.ا

ما مامان و باباش می‌ترسیدن که پسرشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش

بیاره.

اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت در

اتاق مواظبش باشن.

پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت : داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا
 
 اومدی … به من می گی قیافه ی خدا چه شکلیه ؟ آخه من کم کم داره یادم میره!»

لینک ثابت |

- -پرستو

رفتم جلو ... چشمامو بستم و سرم رو پایین انداختم .

-         خانم .... من اصلا نمی دونم نمی دونم ...

-         راحت باشین اتفاقی افتاده ؟

-         نه نه ... راستشو بخواین .... خانم .... یکتا خانم .... من من ....

-         می تونم کمکتون کنم ؟

-         دستام و مچ کردم و  فشار دادم و بلند گقتم من شما رو دوست دارم .

یکتا به من زل زد و هیچی نگفت . فقط زیر لب زمزمه کرد لطف دارین بعد هم رفت .

صداش کردم می تونم شمارتونو داشته باشم ؟ خواهش می کنم . برگشت با نگاهی غضبناک نگام کرد  ‌من شمارتونو دارم لازم باشه زنگ می زنم .

یهو امیر اومد گفت : پسر تو چی کار کردی دیوونه .... چرا این قد زود.... تو نباید ....

گفتم : بعدا حرف می زنیم و رفتم.

صبح روز بعد تو دانشگاه دیدمش ... یکتا اومد جلو ... گفت آقای یزدانی راستش منم از شما خوشم اومده اما اگه قراره ارتباطی باشه باید خانواده هامون در جریان باشن .

نگاش کردم داشتم بال در میآووردم . یعنی  یکتا .... خدای من ....

گفتم چشم چشم هرچی شما بگین من برگشتم شهرم به پدر مادرم می گم . بعد هم کارت خودمو در آووردم و گفتم : به من زنگ می زنی؟
یکتا اولش دست پاچه شد اما کارت و ازم گرفت .

دیگه هیچی واسم مهم نبود ... من می خواستمش. تمومه طول ترم من درس می خوندم که نمره الف بشم تا اولین نفری که توی لیست نمران یکتا چشمش به اون می افته من باشم .

که موفق هم شدم .

روزها میگذشت و من هر روز یکتا رو بیشتر دوست داشتم . با خانوادم موضوع رو درمیون گذاشتم اما چون تک پسر بودم پدر مادرم کلی واسم نقشه ریخته بودن . ..

 

لینک ثابت |

- -پرستو

خاطرات دیر پای ، خاطرات دیر پای درگذرند

اما ، تنها خاطره ی تو در دلم باقیست

آنجا که خیالت آرمیده است

تصویر معطر تو باقیست

حلاوتی دست نایافتنی ، در اندیشه ام

دیگران ترکم می کنند

همه رهایم می کنند

اما تو می مانی



سلام به همه ی دوستان عزیز ، در رابطه با آخرین پست باید بگم ادامه ی متن هنوز در دسترس

نیست ، اولین فرصت که دستم بیاد حتما واستون آپ می کنم .

خوش باشین !!!!!!!

لینک ثابت |

- -پرستو

الهی !

 

در سر گریستنی دارم دراز !
ندانم که از حسرت گریم یا از ناز!

گریستن از حسرت بهره ی یتیم و گریستن شمع بهره ی ناز!

از ناز گریستن چون بود ؟

این قصه ای است دراز !

 

 

از دفتر خاطرات یک عاشق (( بر اساس واقعیت))

 

روز ها شب می شه ، تیک تیک ساعت داره دیوونم می کنه ... چرا این قد زمان دیر می ره ؟ چرا فردا نمی شه ؟ خدا کاری کن زود تر فردا شه ، می خوام دوباره ببینمش . حتی یک بار دیگم که شده ... آخه چرا به من محل نمی ده ؟ چرا این قد ناز می کنه ؟
خدایا ممنونم ازت که تو کار تحقیقی اسم من و یکتا توی یک گروه افتاد...

****

دارم می رم سمت دانشگاه ... اما هنوز خیلی راه مونده ... چرا وقتی آدم این قد عجله داره دیر می گذره ... باید برم سمت کتاب خونه .. آخه یکتا همیشه اونجاست ...

خدای من ... چه جوری سر صحبت رو باهاش باز کنم ... کمکم کن ...

_ سلام خانم ....

_ سلام آقای یزدانی شمایید ؟

_ ببخشید می تونم این جا بشینم ؟

_ خواهش می کنم این جا مکان عمومی واسه دانشجو ها راحت باشین ...

صدای مسئول کتابخونه می یاد ... آقا یواش تر لطفا این جا کتابخونست ...

_ چشم چشم ...

یکتا سرشو انداخت پایین و روی کتابش متمرکز شد ختی یک بار هم سرشو بالا نیاوورد ... اعضای گروه تحقیقاتی همه اومدن ...

اصلا نمی تونستم درست کار کنم همش تو فکر یکتا بودم .. یکتا یک سال از من بزرگتر بود ... چه طوری بهش حسمو می گفتم ؟؟؟

با دستی که خورد به پشتم به خودم اومدم ... امیر بود ...

_ یوسف حواست کجاست پسر ...؟ شنیدی چی گفتم ؟؟؟
_ چی چی ؟؟ با منی ؟

_ ناقلا هنوز یه ترم اومدی عاشق شدی ؟

با عصبانیت نگاه کردم . یک لبخند مصنوعی بهش زدم و گفتم : _ عاشق ...؟؟؟؟
با این حرفش رفتم تو فکر با خودم همش کلمه ی عاشق رو تکرار می کردم که یه صدایی اومد ...

_ آقای یزدانی نمی خواین بیاین سلف دانشگاه ؟ وقت ناهاره ...

_ بله بله الان می یام...

تمام اون روز تو فکر حرفی بودم که امیر زده بود ...

عاشق ....

آره هربار که این کلمه رو با خودم هجی می کردم می دیدم آره ... عاشق شدم ... اما می ترسیدم به یکتا بگم ... چه جوری بیان کنم ... خدایا خودت کمکم کن ....

از اون روز چون اعضای گروه با هم کار میکردن شماره تماس های هم دیگرو داشتیم و مدام به بهانه های مختلف بهش زنگ می زدم ... وقتی صداشو می شنیدم دیوونه می شدم ...

تا این که غروری که داشتم و زیر پام له کردم و تصمیم گرفتم بهش بگم ...

نمی دونستم چه طوری اما تصمیم خودم و گرفته بودم ...

ادامه دارد ...

 

لینک ثابت |

- -پرستو

سلام

از این که دیر دیر  آپ می کنم شرمنده

درگیر یه سری کارای مهم هستم
واسم دعا کنین

لینک ثابت |

- -پرستو

الهی !

یافته می جویم ،
با دیده ور می گویم ،
که دارم ؟

چه جویم ؟
که می بینم ؟
چه گویم؟
شیفته ی این جست و جویم !

گرفتار این گفت و گویم !
الهی !
بهای عزت تو جای اشارت نگذاشت ،

قدم وحدانیت تو راه اضافت برداشت،

تا گم کرده ی هرچه در دست داشت و ناچیز شد هرچه می پنداشت...

الهی !

زان تو میفزود ،

و زان ره ای میکاست.

تا آخر همان ماند که اول بود راست.

گفتی کم و کاست باش خوب آمد و راست

تو هست بسی رهیت شاید کم و کاست .

 

 

سلام به تمامی دوستان گلم ،

راستش دنبال آپ کردن وبلاگ بودم که به فکرم رسید توی این پست در مورد ضرب المثل

(( اکبر ندهد خدای اکبر بدهد ))

درباره ی پیدایش این ضرب المثل بنویسم ...

 

در زمان قدیم پادشاهی بوده به نام اکبر. این پادشاه افراد چاپلوس و متملق را همیشه دور خودش جمع می کرد تا از او تعریف کنند . در اطراف قصر اکبرشاه همیشه گدایان زیادی به حمد و ثنای اکبر چاپلوسی کرده بودند . در میان این گداها دو گدای نابینا به نام های قاسم و بشیر بودند . بشیر به خاطر این که چاپلوسی کرده باشد و پادشاه به او چیزی بدهد مرتب می گفت : (( اکبر بدهد )) اما قاسم می گفته : (( اکبر ندهد ، خدای اکبر بدهد ))

چون اکبر شاه افرادی که از او تعریف می کردند و او را بخشنده می خواندند دوست می داشت ، یک روز دستور داد یک مرغی بریان کنند و مقداری زر سرخ در شکم مرغ بگذارند ، و با مقداری برنج برای بشیر ببرند . بشیر که از همه جا بی خبر بود طمع بر او غالب شد و آن مرغ و برنج از گلویش پایین نرفت و آن را به دو ریال به قاسم فروخت . قاسم هم مرغ و پلو را برای زن و بچه اش به خانه برد . شب وقتی مشغول خوردن مرغ و پلو شدند زرهای سرخ را دیدند و شکر خدای را به جا آوردند.

به این منوال اکبر شاه چند روز پشت سر هم مرغی بریان همراه با زر سرخ برای بشیر می فرستاد و بشیر هم هر روز آن را به قیمت ناچیزی به قاسم می فروخت . تا این که روزی باز گذار اکبر شاه به پشت قصر افتاد و دید بشیر هنوز جمله ی معروف را تکرار می کند و می گوید : (( اکبر بدهد )) و قاسم می گوید : (( اکبر ندهد خدای اکبر بدهد ))اکبر شاه تعجب کرد و بشیر را به قصر می طلبد و به او

می گوید : (( ای مرد ، چند روز است من برای تو مرغ بریان که شکمش پر از زر سرخ بوده

 می فرستادم . آن ها را چه کردی ؟ تو دیگر محتاج نیستی ؟ )) بشیر بیچاره که تازه می فهمد چگونه آن همه زر را از دست داده است ، آه از نهادش بلند می شود و می گوید : (( ای قبله ی عالم ، من آن مرغ ها را نخوردم و آن ها را به قیمت ارزانی فروختم ))
اکبر می گوید : (( ای احمق ، قاسم درست می گوید . اکبر کیست که بدهد ؟ خدای اکبر بدهد )) و او را از قصر بیرون می کند .

 

 

 

ماه من غصه نخور زندگی جذر ومد داره دنیامون یه عالمه آدم خوب و بد داره

ماه من غصه نخور همه که دشمن نمی شن

همه که پر ترک مثه تو و من نمی شن

ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه

خیلی کم پیدا می شه کسی رو حرفش بمونه

ماه من غصه نخور گریه پناه آدم هاست

تر و تازه موندن گل مال اشک شب نماست ...

ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمی شه

اونی که غصه نداشته باشه آدم نمی شه

ماه من غصه نخور خیلی ها تنهان مثه تو

خیلی ها با زخم های زندگی آشنان مثه تو

ماه من غصه نخور زندگی خوب داره و زشت

خدارو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت

 

ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمی شه

اونی که غصه نداشته باشه آدم نمی شه

ماه من غصه نخور دنیا رو بسپر به خدا

هر دومون دعا کنیم تو هم جدا منم جدا

 

 

لینک ثابت |

- -پرستو

الهي که شفا پيدا کني تو

واسه دردات دوا پيدا کني تو

تو اين دنيا که بي وفايي رسمه

رفيق باوفا پيدا کني تو

عمرا تمومه دنيا رو بگردي

 مثه من عاشقي پيدا کني تو

نرو افسانه ي من ناتمومه

بدون اگه بري کارم تمومه

بهت گفتم بيا دنياي من باش

کنارت حتي مردن آرزومه

شنيدم تو دلت انگار مي گفتي

که عاشقي کجاست وفا کدومه

مي خوام به سردي شب هام بخندم

مي خوام به پوچي فردام بخندم

وقتي مي بينمت با ديگروني

تو اوج گريه هام مي خوام بخندم

مي خوام داد برنم تنهاي تنهام

مي خوام وقتي ميگم تنهام بخندم

منم تو شهر  غم زندوني تو

غم و غصه ي دل ارزوني  تو

نگو دوست دارم ديگه  غريبه

مي شه اون مثه من زندوني تو

رسيده اون شبي که تو مي خواستي

چه بد آخر مهمونيه تو

 

خواننده : مهدی مقدم

 

 

 


لینک ثابت |

جیدا...

- -پرستو

سلام دوست های خوبم...

امروز تصمیم گرفتم خودم و خانوادم رو به شما معرفی کنم ...

البته دوستان عزیز با اینجانب که آشنا هستند اما ...

ما سه تا خواهریم ... اولین خواهرم از من 8 سال بزرگتره . دومی هم 16 سال از من کوچیکتره

طبق یه رابطه ی ریاضی می شه فهمید چهارمین خواهر ما هم 32 سال بعد از خواهر کوچیکه

می یاد شاید هم داداشی؟

خلاصه اگه عمری باقی باشه ....

اما از این ها گذشته...

 

خواهر کوچیکم اسمش ستایشه که ما صداش می کنیم سیتا، سیتی،سینیتی پیتی،... و هزارتا اسم دیگه به جز اسم خودش...

خلاصه این سیتا خانم ما الان 2 سالشه یعنی هفته ی دیگه میشه 2 سالش... ما توی فرهنگ لغت سیتا هر کدوممون یه اسم داریم

به خواهر بزرگم می گه : آجی جان ، به منم می گه : آجیدگا حالا شما برین کشف کنین که این دو تا کلمه چرا با هم فرق می کنن

اگه فهمیدین به منم خبر بدین، البته بنا به نظریه ی خاله هام وقتی سیتا بزرگ شد می تونم ازش بپرسم که انگیزت چی بود که به

من می گفتی آجیدگا؟؟؟؟

خلاصه به مامان و بابام هم به ترتیب می گه : مامان اینا... و باباجیدا...

خاله هام  ما رو با نام خانواده ی جیدا می شناسن...

مامانم و بابام می رن سر کار وسیتا صبح ها تا ساعت 12 پیش منه

حالا شما می گین با بچه ی فضول و شیطون من چی کار کنم؟

خیلی سخت آروم می شه....

خلاصه سرتون رو درد نمی یارم ... فقط خواستم خانواده ی جیدا جیدا رو معرفی کنم ...

شاید قسمت بعدی عکس شو بذارم البته سیتا خیلی کم افتخار میده ...

 

 

 

لینک ثابت |

کوه

- -پرستو

یک روز رسد غمی اندازه ی کوه

یک روز رسد نشاط اندازه ی دشت

افسانه ی زندگی چنین است عزیز در سایه ی کوه باید از دشت گذشت

لینک ثابت |


تمام حقوق این قالب متعلق به Blogskin میباشد.

*
*
*
*
*
*
*

اسم دختر اسم پسر